آیا شما هم فکر میکنید که این ضربالمثل را آدمها درستکردهاند؟
به شترمرغ گفتن بار بِبَر،
گفت من مرغم،
گفتن بپّر،
گفت من شترم.
نه! این را خود شترمرغها بابکردهاند تا شترمرغیّت خود را پنهان کنند: هرکاری ازشان بخواهید، یا وقتش نیست، یا امکانش نیست، یا میگویند اصلا کار ایشان نیست…
اولین شترمرغی که رفت سرِ کار، اصلا شرایط خوبی نداشت. خیلی سختش بود. دائم باید کار میکرد، باید پاسخگو میبود، باید تمرکز میکرد… خوب از یک شترمرغ چه انتظاری دارید؟ آدم شود؟
نه! شترمرغ که آدم نمیشود. همکارانش که میدیدند او برای انجامندادن هر کاری هزار بهانه دارد، مجبور میشدند وظایف او را هم خودشان گردنبگیرند. درنتیجه از یک جایی به بعد، اصلا روی او حساب نمیکردند. بودن و نبودنش در هیچجا خیلی فرقی نداشت؛ جز در اتاقش که بو، پرهای ریخته روی زمین، شلختگی و بههمریختگی باعث میشد کسی رغبت نکند آنجا برود.
فکر میکردند نمیداند باید چهکار کند. بنابراین آموزشش دادند، هزینهکردند، آییننامه نوشتند، نظارتکردند، اما فایده نداشت… برخی از همکارانش دستش میانداختند تا بلکه تکانی به خودش بدهد. ولی اکثرا خیلی محتاطانه باهاش رفتار میکردند. چون همه میدانستند که آشنای گردنکلفت دارد. وگرنه آیا طبیعی است که یک شترمرغ بتواند چند سال در یک پست مهم بماند؟
نه! نه این شترمرغ، نه هیچ شترمرغ دیگری هرگز نتوانسته بدون آشنا شغلی را در سازمانی بهدستآورد؛ حتی نتوانسته دربان جایی بشود. اما الان شترمرغها همهجا هستند و این نتیجهی آن خون دلها بود که شترمرغ نخستین خورد. چهطور؟
آن ضربالمثلی را که بالاتر نوشتم، همین شترمرغی درست کرد که بالاتر نوشتم. بدیهیست که میخواست «یکشبه ره ۱۰۰ساله برود»، وگرنه شترمرغ را چه به کارکردن؟! باید هرطور بود راهی برای بقا در سیستم انسانی پیدا میکرد. او فهمید که برای بقا، بهجای بهانه، به «فلسفه» نیاز دارد. بنابراین از رتوریک خود انسانها استفاده کرد: ضربالمثل ساخت، تا روشهای خود را توجیه کند. با آن ضربالمثل، چنان مرز بین توانستن و خواستن را مبهمکرد، که دیگر کسی ازش نمیپرسید چرا کاری انجام نمیدهد؛ بلکه همه فقط دربارهی ماهیت دوگانهی او صحبت میکردند. بهمرور همکارانش پذیرفتند که لابد شترمرغها همه همیناند؛ نه شتر هستند، نه مرغ. اما آیا برایشان سؤال نشد که پس شترمرغها چه هستند و چه کاری ازشان برمیآید؟
نه! گفتم که! آشنا داشت! و با همان آشنا آنقدر در آن پُست مهم ماند، انقدر بودنش طولانی شد، انقدر قدیمی شد تا رفتهرفته حضورش طبیعی شد. کارمندهای جدید وقتی میآمدند، شترمرغ آنجا بود. قدیمیترها هم بهمرور عادتکردند که یکی از همکاران مهمشان یک شترمرغ است و نباید دربارهی عملکردش سؤالی بپرسند.
بعدها آن شترمرغ، خودش شد آشنای شترمرغهای دیگر و همان ضربالمثل، الگویی شد برای ورود و بقای شترمرغها در محیط کار.
سازمانها پُرشدند از آدمهای طفرهرونده که فهمیدهبودند در سیستم شترمرغها، پاسخگویی موجب انقراض است.






