پیرنگ

وبلاگ سینا افشاری‌نیا

مشکل مشترک راننده اسنپ و یوزپلنگ ایرانی و ماهیان دریای خزر

داستانک درباره گفتگو با یک راننده اسنپ، درباره‌ی ترس از تورم و جنگ.

خواندن‌ش این‌قدر زمان می‌برد:

1–2 دقیقه
نمایی از ترافیک در تهران در بزرگراه نواب

انتشار:

به‌روزرسانی:

از لحظه‌ای که سوار شدم، یک بیلبورد را نشان‌م داد و شروع کرد به غُرزدن درباره‌ی تبلیغات فرهنگی-سیاسی شهرداری و هزینه‌هایی که بابت این موضوع می‌شود. خودش قبلا در یک شرکتی کار می‌کرده که پیمانکار شهرداری بوده. معتقد بود هزینه‌هایی که به پیمانکاران پرداخت می‌شود، از هزینه‌های متعارف بیشتر است.

از این، رسید به تورم و قیمت گوشت و روغن. بعد رسید به احتمال حمله‌ی آمریکا. بعد درباره آمریکا غُرزد که اون‌ها هم فکر خودشان‌اند.

از اینجا به بعد، درباره‌ی ترس‌ش از جنگ صحبت می‌کرد و اینکه نگران این است که بلایی سرش بیاید.

برای‌ش از دِیل کارنگی نقل کردم که نوشته بوده:

در ۱۹۴۴ (جنگ جهانی دوم)، … به سنگری که در آن پناه‌گرفته‌بودم نگاه می‌کردم… و مدام به خودم می‌گفتم «شاید این قبر من است»… اصلا نمی‌توانستم بخوابم… می‌دانستم که اگر کاری نکنم، حتما دیوانه می‌شوم… بنابراین به خودم یادآوری کردم که پنج شب گذشته و من هنوز زنده‌ام… تنها راهی که ممکن بود در آن سنگر باریک عمیق کشته شوم، این بود که بمبی مستقیم به من اصابت کند… بعد از اینکه چند شبی را این‌گونه به مسئله نگاه کردم، آرام شدم و حتی در میان حملات بمباران هم خوابیدم!

دیل کارنگی، کتاب «نگران نباش، زندگی کن»، ترجمه‌ی فرخنده بافنده، نشر پندار تابان

تأیید کرد و گفت که خواب ندارد و عین همین اتفاق دارد برایش می‌افتد. بنابراین ادامه دادم که:

«ببین! میگن یوزپلنگ ایرانی در حال انقراضه. خوب یوزپلنگ کجا بره؟ شمال، البرز. غرب، زاگرس. جنوب، کویر. شرق، دوباره کوه‌! چه‌کار ازش برمیاد؟ یا مثلا میگن آب خزر آلوده است. ماهی‌ها کجا برن؟»

با خنده گفت:

«آقا عجب حرفی زدی! عین همین ترافیکی که الان توشیم؛ این‌همه ماشین جلومونه. حالا من هرچی بهش فکر کنم، یا اعصاب خودم رو خُرد کنم، مگه می‌تونم ازش بیرون برم؟»

دیدم مشکل مشترک آدم، یوزپلنگ، ماهی و هر موجودی که از یک مرزی نمی‌تواند خارج شود، گیرافتادن در یک محیط بسته است؛ فارغ از اینکه آن محیط چقدر فراخ باشد.