شبها صدای جنگ و بمب و موشک، صبحها صدای کلاغ و بلبل و پرندگان کوچک،
صبحها طبق روال، صدای آن کلاغ لال و معروف محله که بهجای غارغار میگوید «آآآ آآآ»،
و صدای ما پس از بازگشت به خانه، که با دیدن گلدانهای نارنج و آن بونسای پیوند جینسنگ و شمشاد که صدایشان را گوش انسان نمیشنود، با حیرت گفتیم:
بدون آب تو این گرما سبز موندین؟
و صدای فرزندان دوستان که با دیدن ماهی قرمز کوچولو، همان که اگر چند ضربه به تُنگ بزنی ممکن است سکته کند اما از لرزش خانه و شیشهها در امان مانده، با شادی فریاد زدند که:
ماهی قرمز کوچولو زنده است!
این صداها بودند، تا ارتعاش صدای جنگ را لااقل در گوشهایی و در گوشههایی از شهر، خنثی کنند: صدای ترس را، صدای آسیب را، صدای اندوه را… صدای نفرت را، صدای خشم را، صدای آشوب را… که از پژواکشان دلهایی لرزیدند و خانههایی خراب شدند و جانهایی پر کشیدند.











