جوانی در بیابانی دور یا در گردنهی کوهی صعبالعبور، با روحیهای مثبت و دلی آرام، آزاد و رها، راه چنان میرفت که گویی نمیدانست دیو و دد، شیر و پلنگ، جنگ با فرمانروای بدکردار، اژدها و مار و هرچیزی که در قصهها و اخبار بد است و ترسناک و خطرناک، در انتظارش هستند.
جوان که بود؟ آدمی معمولی بود یا سرشناس، بیحواس یا هوشیار، نحیف یا ورزشکار… بین آن همه تبهکار، دو نظر مشابه در مورد او وجود نداشت! اما چیزی که مشخص بود، این بود که این شخص، اعتنایی به اطراف نداشت و راه خود را میرفت.
شیر غرید. آیا جوان ترسید؟ شیر حمله کرد. آیا جوان از ترس جان دوید؟ نه! گویی شیر را ندید. همهی اراذل به شیر خندیدند. تا به حال چنین واکنشی ندیده بودند! چگونه ممکن است کسی از شیری با آن یال و کوپال نهراسد و پا به فرار نگذارد؟ نه نیزهای، نه خنجری، نه گریهای از هول چنین خطری! شیرِ وارفته پا پسکشید.
نوبت اژدها و مار رسید. مار سر راه جوان خزید و به چشمانش خیره شد. اما جوان بدون توجه از کنار مار رد شد. انگار نه انگار! مار قصد داشت جوان را از ترس میخکوب کند تا اژدها با آتش دهانش جوان را خوب بسوزاند. اما تا اژدها فرصت کند آتشش را بدمد، هدف جابهجا شده بود. درنتیجه، ننشستن آتش بر تن جوان همان و نگرفتن نقشهی ایشان همان! جوان در عالمِ خود بود و با فراغ بال، پیچ و خمها را پشت سر میگذاشت.
یورش عقاب و طناب دیو و غریو مهیبِ گاوِ هیولا-هیبت… بر او هیچ اثری نداشت. همگی به التماس افتاده بودند که:
بترس از ما!
یک توجهی هم به ما کن!
لااقل سری بگردان!
یک نظر ببینمان!

جوان عاشق رفت که رفت تا کامل از آن ورطه خارج شد. نوایی در جانش پیچیده بود که:
دردسر آید
شور و شر آید
عاشق شو
تا بی خلل آیی
در روز بزرگداشت مولانا، ۸ مهر ۱۴۰۵، دنبال بیتی گشتم تا تصویرسازی کنم و در اینستاگرام منتشر کنم. این بیت از غزل ۳۰۳۶ دیوان شمس بهنظرم با شرایط محیطی متناسب آمد.





