یک بخشی از داستان کتاب «تقلا» نوشته مارتی نیومایر، ترجمه سوگل نوروزیطلب، انتشارات آریاقلم را نقل میکنم.
بعد از اینکه مدیرعامل یک شرکت گردشگری در تغییر استراتژی به بنبست میرسد، به یک شرکت مشاوره مراجعه میکند. آن شرکت مشاوره در جلسات تسهیلگری تأکید میکند که آرمان (Purpose) با مأموریت (Mission) و چشمانداز (Vision) فرق دارد. آرمان فراتر از مأموریت و چشمانداز است و برخلاف آن دوتای دیگر، محدود به زمان و حتی کسبوکار شرکت نیست. بلکه چیزی است که یک عده را به هم پیوند میدهد.
در ادامه، افراد تیم اجرایی و هیئتمدیره شرکت، در بیان اینکه چه آرمان مشترکی دارند به توافق نمیرسند. بنابراین گزارش مدیرعامل به هیئتمدیره درباره پیشرفت تدوین استراتژی، با شکست مواجه میشود.
اما مدیرعامل که قصد ندارد شغل خود را از دست بدهد، تیم خود را دلسرد نمیکند. بلکه فقط مطرح میکند که هیئتمدیره از بابت «واقعبینی» نگران است. سپس از اعضای تیم میخواهد تازهترین نتایج تحقیقات خود را بگویند.
هرکدام از اعضا آمار و اطلاعاتی را درباره آژانسهای مسافرتی، بازار آنلاین گردشگری، رفتار کاربران در جستجوی اینترنتی، اهمیت فعالیت در شبکههای اجتماعی و اهمیت فروم و… ارائه میکنند. در این بین، واکنش رقبا هم مورد بررسی قرار میگیرد و درباره اینکه چهطور میتوانند در کسبوکار خود، برای رقبا هم نقش قائل باشند صحبت میکنند.
اما یک نفر یک موضوع بسیار مهمی را مطرح میکند:
تحقیق من نشون داد که آدما میرن سفر تا به کمال برسن. بنابراین از آژانس گردشگری انتظار دارن که به کمال برسونهشون.
طبیعتا در همان جلسه بلافاصله اهمیت این موضوع را درک نکردند. بلکه درباره طوفان و امکان ادامه جلسه صحبت کردند، پیتزا سفارش دادند و جلسه را ادامه دادند.
اما بعدها، دقیقا همان «آرمان شناسایی شده در ذهن مشتریان فعلی و بالقوه»، باعث میشود که اعضای این کسبوکار نیز به آرمان مشترک برسند و در ادامه بتوانند استراتژی کلان خود را بهنحو مؤثری تغییر دهند. طوری که از آن به بعد، همه اعضای کلیدی، برای تحقق آن آرمان تلاش کنند.
پیشنهاد میکنم اینها رو هم بخونین:




