به بهانه روز ملی خلیج فارس ۱۴۰۳

داستانک کسی که برای خلیج همیشه فارس شعر سرود.

نوک اسکله، دور از ساحل، در جمع دوستان، چشم‌دوخته به افق نیلگون، آخرین جملات را در وصف شکوه خلیج همیشه فارس سرود. سپس به نشانه‌ی اینکه شعر تمام شده، به همراهان‌ش نگاه کرد. چند لحظه سکوت شد تا مطمئن شوند شعر تمام شده. تشویق‌ش کردند. چشمان‌ش را تنگ کرد. آخرین پُک را به سیگارش زد و ته‌سیگارش را در دریا انداخت:

گویا ناگهان خلیج همیشه فارس را با سطل اشتباه گرفت !

سپس درباره بندر همیشه عباس سخن آغاز نمود.

داستان افزایش وزن و معافیت بد عاقبت

داستان شخصی که خودش را چاق کرد تا از سربازی معاف شود.

حالا که مدرسه‌اش تمام شده بود، می‌خواست به طور تمام‌وقت کار کند و حرفه‌ای شود. بلندپرواز بود و دوست داشت یک روز را هم برای رسیدن به آرزوهایش هدر ندهد؛ چه برسد به اینکه دو سال را با خدمت سربازی سر کند!
با دوستان‌ش مشورت کرد، قوانین را زیر و رو کرد، ایده‌اش را به خانواده مطرح کرد… اکثراً بهش توصیه کردند که کله‌شقی نکند، اما هرچه بیشتر منع‌ش می‌کردند، مصمم‌تر می‌شد. تا اینکه تصمیم گرفت قانوناً از سربازی معاف شود.

خودش را چاق کرد، وزن‌ش از مقدار معینی بیشتر شد و به همین مناسبت معاف شد !
رفت دنبال آرزوهایش. مشهور شد. محبوب شد. ولی دیگر لاغر نشد !

اضافه وزن‌ش ماند! ورزش‌کار سال‌های نوجوانی، در سال‌های جوانی با ورزش، با دارو، با رژیم، و با هیچ چیزی لاغر نشد که نشد! تصمیمی که گرفته بود، بی‌بازگشت بود. بیماری‌های ناشی از چاقی بدن‌ش را اشغال کردند. بنابراین باید هرطور بود لاغر می‌شد.
جراحی کرد. مؤثر بود.
اما بیماری‌های دوره‌ی چاقی ماندند و بیماری‌های جدیدی هم گریبان‌ش را گرفتند! انگار بدن‌ش تاب این‌همه انبساط و انقباض را نداشت.

نهایتا رفت! از دنیا رفت.
محبوب، مشهور، لاغر.


روح بازیگر گرامی که چنین داستانی داشت، شاد.

نوشته مرتبط:

داستان مذاکره بی‌نتیجه گوسفندان با گرگ

همه را درید، سپس ژست سانتیمانتالی گرفت و گفت:

«برای حفاظت از خودتان دریدمتان؛ تا دیگر به هنگام غضب‌آلودگی‌ام به من نزدیک نشوید.»

اعتراض کردند که:

«این عاقلانه نیست!»

گفت:

«تیپ شخصیتی‌ام حکم می‌کند که بدرم و شغلم هم ایجاب می‌کند و با این واقعیت خوشنودم و من همان گرگم که هستم.»

.گفتند:

«لااقل گوسفندها را بدر.»

گفت:

«متاسفانه همه‌تان آدمید و من با همین شماها سرم گرم است و راحتم؛ پس شما هم با من راحت باشید و غر نزنید.»


نوشته مرتبط:

وقتی وابستگی یک کشور به اتوکد خلاصه میشه

تعدادی عکس نقشه‌کشی مربوط به دوران پیش از ساختن اتوکد به دوستان فرستادم، واکنش یه دوست فرانسوی بسیار عجیب و قابل تامل بود.

چند روز پیش این عکس‌ها رو به تعدادی از دوستان فرستادم ونوشتم: «نقشه‌کشی و معماری قبل از پدید آمدن اتوکد».

اکثر واکنش‌ها جنس نوستالژیک داشتند و تقریبا همه به این مسئله اشاره کردند که چه زحمت غیر قابل وصفی برای کشیدن نقشه لازم بوده و چقدر اتوکد کار رو آسون کرده.

در این بین، یکی از دوستان فرانسوی با دیدن این عکس‌ها برآشفت!

وویس طولانی فرستاد و توضیح داد که:

نگاه کن قدیم چند نفر تمام وقت و انرژی خودشون رو می‌گذاشتند تا یک کار تخصصی رو پیش ببرند و تک‌تکشون مهارت‌های متعددی داشتند، اما حالا همه به اتوکد و نرم‌افزارهای ساخت کشورهای دیگه وابسته هستند…
اگر سازنده نرم‌افزار تصمیم بگیره اذیت کنه، می‌تونه به راحتی تمام نقشه‌ها و تمام دارایی یک چنین شرکتی رو ازش بگیره و هیچ کدوم از اون افرادی که با اتوکد کار می‌کردند، دیگه بلد نیستند با دست و ابزارهای نقشه‌کشی نقشه بکشند…

یعنی حتی مشکلش این نبود که الان اتوکد ندارند، بلکه نگران بود که بعدا به مشکل بخورند!

دیدم در این شرایطی که در ایران دنبال واکسن کرونا و سروم و داروهای اساسی می‌گردیم، در تامین مواد اولیه تولید مسئله داریم، برای نرفتن برق نمی‌دونیم از ملت بخواهیم کمتر مصرف کنند یا مصرف کدوم نهاد رو کم کنیم، نمی‌دونیم با اینترنت چه کار کنیم… چقدر جالبه که یه فرانسوی وابستگی کشورش رو در حد وابستگی نرم‌افزاری می‌بینه و حد وابستگی‌شون به اتوکد ختم میشه.

نوشته مرتبط:

داستان تعلل‌کننده و سفر به ماه

داستان کسی که بعد از شنیدن یه سخنرانی دوستانه درباره پروژه سفر به ماه، پروژه‌اش رو شروع کرد، اما نه به دلیل تاثیر اون سخنرانی!

داشت نق می‌زد که پروژه جدیدش خیلی سنگینه و به همین دلیل اصلا حس لازم برای شروع کردن کار رو نداره.

تازه یک کار سنگین دیگه رو تحویل داده بود و با وجود استراحتی که به خودش داده بود، به نظر می‌رسید هنوز خستگیش درنرفته.


همکارش توضیح داد که در یه اپلیکیشن مخصوص غلبه بر تعلل کاری، ۵تا تکنیک ذهنی رو برای شروع به کار – یا همون کنار گذاشتن تعلل کاری – یاد گرفته. طبیعتا موقعیت طوری نبود که بخواد سخنرانی کنه، برای همین از بین ۵ تکنیک، یک‌راست رفت سر همونی که به نظرش رسید الان روی این همکار جواب میده.

گفت یکی از تکنیک‌ها این بود که اگر به‌نظرتون میاد یه کار یا یه پروژه بیش از حد تحملتون بزرگه، یادتون باشه که احتمالا پروژه شما از پروژه سفر به ماه بزرگ‌تر نیست!
بعد از اینکه این رو گفت، انتظار داشت یه جوابی بشنوه، اما دید همکارش فقط نگاهش می‌کنه! بنابراین با جملات دیگری تصمیم گرفت همون حرف رو بپرورونه…
چندتا جمله توضیح داد که باید تیکه‌تیکه کنی پروژه‌ات رو… بعد چندتا مثال از کارهای قبلیشون زد… تمام مدت هم طرف مقابل در سکوت فقط گوش می‌داد. آخر برای جمع‌بندی مثالش گفت:

می‌گم یعنی سفر به ماه رو هم تیکه‌تیکه رفتند!

همکارش جواب داد:

اتفاقا ماه رو که باید یک‌راست رفت! نمیشه تیکه‌تیکه برن. وسطش که نمیشه یه دقه بزنن بغل استراحت کنن…!


فکر می‌کنم نهایتا چیزی که باعث شد کار رو شروع کنه، خنده‌ای بود که از این مسخره‌بازی آخرش حالش رو جا آورد! وگرنه کی ممکنه که از عظمت پروژه سفر به ماه انگیزه پیدا کنه به پروژه‌های زمینی خودش برسه!

نوشته‌های مرتبط:

داستان کسی که به مدرک MBA نیاز داشت !

تا حالا پیش اومده فکر کنین در یه زمینه تخصصی به اندازه کافی خوب هستین و تنها چیزی که لازم دارین، یه مدرک برای اثبات توانایی شما است؟

بعد از ۱۲-۱۳ سال کار کردن به این نتیجه رسیده بود که به مدرک MBA نیاز داره. چرا؟! چون هرجا می‌رفته برای مصاحبه، ازش می‌پرسیدند که MBA خونده یا نه…

خودش نرفته بوده MBA بخونه، چون به نظرش هرکسی که MBA می‌خونده توهم دانایی می‌گرفته. مثلا در بین همکاران خودش، همیشه می‌دیده که هرکی رفته MBA خونده، برگشته شرکت و چیزهایی گفته که در عمل قابل استفاده نبوده. این‌ها باعث شده بوده که اصلا به کارایی MBA اعتقاد نداشته باشه.

حالا چی شد که بالاخره برای گرفتن مدرک MBA اقدام کرد؟ چون یه جایی که رفته بود کار کنه، بهش گفته بودند بیا کار کن، اما در کنار کار، MBA هم بخون.

نظر خودش این بود که اگر مدیریت بلد نبود، استخدام نمی‌شد. ضمن اینکه معتقد بود تئوری با عمل خیلی فرق داره… بنابراین همین باعث شده بود که بیشتر به این نتیجه برسه که بالاخره مجبور شده این مدرک رو بگیره.

این آدم با همین ذهنیت رفت و دوره رو گذروند. طبیعتا دل به مجلس نداد و برای یادگیری وقت نذاشت. کلاس‌ها رو تا جایی که تونست شرکت نکرد و تکالیف رو تا جایی که تونست، پیچوند.

وقتی تکلیف تیمی داشتند، حداکثر کاری که کرد، خوراکی برای هم‌تیمی‌هاش خرید تا به این ترتیب مرامش رو ثابت کرده باشه و ازش کار نخواهند!

وقتی هم که دوره تموم شد، مدرکش رو گرفت و چون یه سابقه ناخوشایند داشت از اینکه همه‌جا ازش مدرک MBA می‌خواستند، دیگه همه‌جا خودش رو کارشناس ارشد مدیریت معرفی کرد.

چند وقت بعد هم با همون کیفیت رفت مدرک DBA گرفت.


این‌طوری بود که یک نفر که فکر می‌کرد از یک سال وقت گذاشتن و کلاس رفتن و مطالعه متون تخصصی مدیریت، فقط مدرکش رو لازم داره، توهم دانایی رو با خودش برد سر کلاس و با همون هم فارغ‌التحصیل شد.

نوشته‌های مرتبط:

داستان پرونده جعلی ویزا و متقاضی که اطلاعات پرونده رو فراموش کرده بود

این داستانک درباره یک متقاضی ویزا است که با یک پرونده جعلی سعی کرد از طریق سفارت اقدام کنه، اما اطلاعات پرونده رو فراموش کرده بود!

چند سال پیش داخل سفارت فرانسه یه آقای جوان لاغراندام با بارونی مشکی و قد متوسط، متقاضی ویزای شنگن بود و با یه پرونده جعلی منتظر بود تا نوبتش بشه.

اون زمانی بود که هنوز برای اخذ ویزا باید می‌رفتند خود سفارت. متقاضی جوان هم مثل همه یه‌سری دفتر و دستک داشت و توی صف منتظر بود.

شماره‌اش رو دستگاه نوبت‌دهی خوند… رفت جلوی پیشخون… سلام کرد و سعی کرد عادی باشه… به ترتیبی که در لیست نوشته شده بود، همه چیز رو آماده کرده بود و دونه‌دونه تحویل داد.

تا حرکت ۸ تقریبا وضعیت متقاضی و سفارت مشابه شکلی بود که می‌بینین.

مهره‌های سفید: سفارت

مهره‌های سیاه: متقاضی ویزا

نوبتش که شد، رفت جلوی باجه و همه مدارکش رو تحویل داد.

مسئول پشت باجه شروع کرد سوال پرسیدن؛ از اسم شروع کرد و چند سالته و کجا کار می‌کنی…

متقاضی‌ها معمولا قبل از مراجعه به سفارت کلی برنامه‌ریزی می‌کردن که چطور صحبت کنن و چقدر خودشون رو مشتاق نشون بدن و از همه‌ی دوست و آشناشون راجع به جزئیات فرایند ویزا سوال می‌کردن… اما چیزی که این آقا فکر نکرده بود، این بود که داشتن یه پرونده جعلی برای تقاضای ویزا کافی نیست! مسئول ویزا اگر قرار بود با دیدن پرونده تصمیمش رو قطعی کنه، پس چه نیازی به حضور متقاضی بود؟! همیشه مسئول اون پشت، به تناسب حسش نسبت به متقاضی، تعدادی سوال می‌پرسه تا جواب رو با اطلاعات پرونده مقایسه کنه.

این آقا هم سر اسم شرکتش و آدرس شرکت محل کارش ریپ زد!

مسئول ویزا پرسید «اسم محل کارت رو نمی‌دونی؟!»

گفت «حالم الان خوب نیست. صبح زود پاشدم، الان حالم خوب نیست. یه کمی عرق کردم.»

بدتر شد! مسئول پشت باجه از یکی از همکاراش خواست که بیاد کمک. با صدای بلند گفت «این آقا نمی‌دونه کجا کار می‌کنه و خیلی هم استرس داره.»

آقای جوان گفت «نه! استرس ندارم. گفتم که. در شرکت فلان کار می‌کنم. آدرسش رو الان یادم رفته»

اون آقای مُسن که اومده بود کمک مسئول پرونده هیچ سوالی نپرسید. فقط هی متقاضی رو نگاه کرد، هی پرونده رو زیرورو کرد. به نظر نمی‌رسید منظور خاصی داشته باشه جز اینکه ببینه عکس‌العمل این طرف چیه. حال متقاضی هم هی بدتر می‌شد و استرسش بیشتر.

تقریبا از حرکت ۲۰ به بعد، گویای جدالشون هست:

همینطور سوال‌های مسئول ویزا ادامه پیدا کرد تا در حرکت ۲۷ یه اتفاق جالب افتاد… متقاضی ویزا گفت «میشه پرونده‌ام رو بدین من برم؟»

سفارتیه در حرکت ۲۸ گفت «نه! شما فعلا مهمون ما هستین.»

معلوم نبود در اون پرونده جعلی چی داره که رهاش نمی‌کنه بره! هی سعی کرد توضیح بده و توجیه کنه و هنوز امیدوار بود که پرونده‌اش رو بگیره و انگار که چیزی نشده باشه، بره!

اما در حرکت ۳۷ یه فکر خیلی بدی به ذهنش رسید: دست کرد از زیر شیشه باجه، پرونده‌اش رو برداشت و پا گذاشت به فرار!

طبیعتا نگهبان دم در خیلی راحت گرفتش و متقاضی بعد از ۴۰ حرکت، تسلیم شد.

داستان هوم‌آفیس دورکاری تولید محتوا

داستان کارمندی که برای دورکاری تولید محتوا شرایط لازم رو نداره و ازش خواسته شده در دوره تعطیلی‌های قرنطینه کرونا، در خونه کار کنه.

گفتم «برای این چند روز باقی‌مونده تا عید، گفتند باید دورکاری کنی. می‌دونی برای دورکاری تولید محتوا چی لازم داری؟»

با لبخند گفت «حالا یه کاری می‌کنیم دیگه.»

فکر کردم می‌خواد سعی کنه باهوش یا بامزه به‌نظربرسه؛ پرسیدم «هوم‌آفیس داری؟»

جواب داد «هوم دارم. آفیس ندارم!»


اکثر شرکت‌ها و آژانس‌هایی که در حوزه دیجیتال مارکتینگ و مدیریت پیج‌های اینستاگرام و طراحی پوستر و کارت ویزیت و ست اداری و کپی‌رایتینگ می‌شناسم، به طور مداوم و متناوب، از نیروهای فریلنسر دورکار برای کارهاشون استفاده می‌کنن. به این ترتیب کاملا با عرف دورکاری آشنا هستند. این باعث میشه که نیروهای ثابتشون هم گاهی اجازه پیدا می‌کنن خونه بمونن تا هروقت دوست دارن از خواب بیدار بشن، یا لباس راحت بپوشن، یا موسیقی گوش کنن… خلاصه دورکاری تولید محتوا بسیار متداوله.

اون آدم‌هایی که فریلنسر هستند یا دورکار هستن، به این طرز کارکردن عادت دارن… یا هوم‌آفیس دارن، یا به هر شکل، شرایط خونه‌شون برای دورکاری مساعده.


حالا مسئله چی بود؟

قبل از پیوستن به موسسه، تولید محتوا نکرده بود. با این حال با حقوق کم راضی شده بود استخدام بشه تا بتونه در حوزه تولید محتوا مهارت کسب کنه… اما به مرور زمان فهمیده بود اون‌قدری که انتظار داشته، آزادی عمل و انتخاب نداره و خیلی از چیزها رو اجازه نداره با سعی و خطا یادبگیره. پس مونده بود با یه شغلی که انتظاراتش رو براورده نمی‌کرد…

وقتی تعطیلی‌های کرونا در اسفند ۹۸ شروع شد، رییسِ موسسه ترجیح داد که با دورکاری نگهش داره.


رسیدیم به اینجا که گفت «هوم دارم، آفیس ندارم».

سنش کم بود: حدود ۲۵… فرزند بزرگ خانواده بود با اختلاف سنی زیاد. یعنی بچه‌های خیلی کوچیکتر از خودش داشتند توی خونه. درواقع در هوم پدر و مادرش زندگی می‌کرد.

توصیفی که از شرایط کار کردنش در منزل ارائه کرد این بود:

  • مدرسه‌ها تعطیل‌اند و بچه‌ها خونه‌اند.
  • خونه خیلی بزرگ نیست و برای خودش اتاق مستقل نداره.
  • اصولا هم تحت فشار، بهتر کار انجام میده!

علاوه بر همه این‌ها، وقتی نیروی غیرحرفه‌ای می‌گیری، باید بدونی که احتمالا توی خونه‌شون، ابزار حرفه‌ای لازم برای انجام کارهات رو نداره…
ضمنا حتی اگر داشته باشه هم، وقتی داره با حقوق حداقلی کار می‌کنه، هیچ دلیلی نداره از وسایل خودش برای دورکاری استفاده کنه.

خوشبختانه در گام اول، موسسه پذیرفت که تجهیزات کار نیروهای دورکار رو براشون تامین کنه. ولی در گام بعدی، یعنی شب عید که باید حقوق و عیدی رو پرداخت می‌کردند، مدیر موسسه احساس کرد خیلی بابت تامین تجهیزات به همه‌شون لطف کرده!

عیدی که ندادند هیچ، حقوق رو هم نصفه پرداخت کردند و به جای اینکه تقاضا کنند که همه شرایط رو درک کنند، در یک جلسه مجازی در اسکایپ، همه رو تهدید کردند به اینکه اگر کسی ابراز نارضایتی کنه، باید موسسه را ترک کنه!

خوب طبیعتا یکی از اولین کسانی که اخراج شد، همین آدم بود که قبل از این هم از کارش ناراضی بود.

به این ترتیب برای دورکاری به هوم‌آفیس نیاز پیدا نکرد!

همون کسی که نگران بود خونه بودن خواهر و برادرهاش مزاحم کار کردنش بشه، بیکار شد و نشست توی خونه کنار کوچیکترها تا یه شغل دیگه پیدا کنه.

نوشته‌های مرتبط:

داستان روانپزشک و شب عید و درمان از راه دور

داستان روانپزشکی که به دلیل شیوع کرونا کلینیکش مراجع نداره و در این شب عید دنبال راه‌حل می‌گرده: راه‌حلی‌های مجازی از راه دور…

گفت «هفته دیگه همین موقع، روز دوم عیده!»

پرسیدم «مگه کار شما هم فصلیه که شب عید و آخر سال داشته باشه؟»

گفت «به‌هرحال ملت ایام عیدی که به ما مراجعه نمی‌کنن، ضمن اینکه دو هفته است به خاطر کرونا اصلا مراجع نداریم. ضمنا منظورم اینه که شوخی‌شوخی شب عید شد! سال ۹۸ تموم شد…»

بنده‌خدا در این بحبوحه شب عیدی و مراعات‌های کرونا، دنبال مشتری جدید نمی‌گشت. بلکه پرونده‌های باز داشت که معتقد بود باید درمانشون متوقف نشه. درواقع می‌خواست به اون‌ها دسترسی داشته باشه. ولی مشکلی که داشت، این بود که نمی‌تونست همه کار رو با واتسپ و اسکایپ و این‌چیزا پیش ببره. در این دوهفته قرنطینه، هربار لازم بود بیمار رو ببینه، با ارتباط تصویری جلسه برگزار کرده بود، تا اینکه به نظرش رسیده بود این کفایت نمی‌کنه…

یه راهکاری می‌خواست تا بتونه به مراجعانش دسترسی منعطف‌تر و حرفه‌ای و موثر داشته باشه…

پرسیدم «برای تکمیل درمان مراجعانت چقدر می‌تونی هزینه کنی؟»

گفت «این رو شما بگین که تخصصش رو دارین.»

«سایت داری؟ اپلیکیشن داری؟ در حوزه تخصص شما سایت و اپلیکیشن متداوله؟ نمونه موفقی سراغ نداری پس؟ تیم هم نداری؟ اصولا این روش در دنیا اجرا میشه؟ فکر می‌کنی اینجا هم جواب میده؟»

جواب همه سوال‌های بالا رو «نه» درنظربگیرید!

باز برای اینکه مطمئن‌تر بشم که این داستان تا کی می‌تونه دنباله داشته باشه، پرسیدم «اگه داستان کرونا نبود، این مسیر رو انتخاب می‌کردی؟»

گفت «نه. اصلا ما به درمان از راه دور اعتقاد نداریم…»


یاد اون جوک افتادم که می‌گفت:

برای اینکه ملت رو خوشحال کنی، چیزی یادشون نده، براشون بستنی بخر.


به نظرم دلیل اینکه نمیشه از دور، روانپزشکی کرد، اینه که نمیشه از دور، بیمار رو قلقلک داد!

داستانک‌های مرتبط: