داستان روباه شل سعدی رو شنیده بودین؟ حالا تقابل روباه شَل رو بخونین با روباه شُل!
روباه شَل هر روز دنبال غذا میگشت، بلکه شده بال پرندهای را بیابد و بخورد. اگر شیری چیزی را شکار میکرد، روباه شَل لنگانلنگان نزدیک میشد و شیر که مطمئن میشد این بینوا بیخطر است، تکهای به او میداد. اگر انسانی او را در حال تقلا میدید، خرده گوشتی به او میداد، چون میدانست که او نمیتواند مرغی را بگیرد.
در مقابل، روباه شُل چند باری تلاش کرده بود لقمهای را از دهان شیری برباید، یا مرغی را در مزرعهای بدرّد. نتیجه چه شد؟ ترس از شکار و درندگان و انسان! پس تمشک خورد و کرم و خزندگان، به جای گوشت گرم پرندگان.
یک روز، روباه شُل روباه شَل را دید که دواندوان به سوی مرغی شتافت و شکارش کرد.
نزدیک رفت و پرسید «تو که شَل بودی! سالم شدی؟»
روباه شَل مرغ را روی زمین گذاشت و جواب داد «خودت را در آب برکه دیدهای؟ ما روباهیم! روباه! شُلِ خُل! حالا هم زبان به کام بگیر، شتر دیدی ندیدی.»
روباه شُل از همین مشاهده هم طرفی نبست. شُل بود دیگر! شُل! پس فکر کرد و حسرت خورد که کاش استعداد شکار کردن داشت… ای کاش خوراک روباهها تمشک و کرم و خزندگان بود… کاشکی شیر سر جنگ نداشت… کاشکی انسان تفنگ نداشت… کاش خودش هم میتوانست روباه بشود… کاش یکی یادش میداد بشَلَد…
هر دو روباه شل بودند، اما یکی شَل، یکی شُل!
پیشنهاد میکنم اینها رو هم بخونین:




