داشت نق میزد که پروژهاش خیلی سنگینه و اصلا حس شروع کردنش رو نداره. با اینکه بعد از پروژهی قبلیش به خودش استراحت داده بود، به نظر میرسید هنوز خستگیش درنرفته.
یادم افتاد یه جا چندتا تکنیک ذهنی برای شروع به کار – یا همون کنار گذاشتن تعلل کاری – دیدم. طبیعتا موقعیت طوری نبود که بخوام دربارهی مزایای استمرار سخنرانی کنم. بنابراین یهدونه مرتبطش رو انتخاب کردم که بهش بگم.
گفتم: «اگه بهنظرت میاد این پروژه بزرگتر از اینه که بتونی از پسش بر بیای، یادت باشه که احتمالا از پروژهی سفر به ماه بزرگتر نیست!» چون کاملا نقش قربانی گرفته بود، انتظار داشتم مخالفت کنه، اما یه امید ریزی هم داشتم که بگه «عجب حرف حکیمانهای زدی…»، اما دیدم فقط نگاهم میکنه! بنابراین با جملات دیگهای همون حرف رو تکرار کردم و آب و تاب دادم تا یه چیزی بگه.
آخر سر دیدم هیچ واکنشی نداره، برای جمعبندی گفتم:
«میگم سفر به ماه رو هم تیکهتیکه رفتند!»
جواب داد:
«اتفاقا ماه رو باید یکراست رفت! نمیشه که تیکهتیکه برن. وسطش که نمیشه بزنن بغل استراحت کنن…!»
نهایتا گفتوگو نتیجهبخش بود، اما نه بابت چیزی که من گفتم، بلکه بابت خندهاش به مسخرهبازی خودش!
پیشنهاد میکنم اینها رو هم بخونین:




