تاجرهای یک شهر تعریف میکنند که جمعه سیاه یا Black Friday، از زمانی جا افتاد که در یک شب زمستون، بهدلیل قوی-ضعیف شدن جریان برق، غذاهای رستورانها سوخت.
رستورانها دیدند نمیتوانند غذای سوخته جلوی مشتری بگذارند، و ملت گرسنه هستند. بنابراین اعلام کردند که سیبزمینیها کمی سوختهاند. خوب شهر کوچک بود و انتخابها زیاد نبود. بنابراین مشتریها به ناچار گفتند «بیارین بخوریم که مردیم از گشنگی»!
ملت سیبزمینی سوختهها را خوردند، و منتظر شدند تا رستورانها دوباره غذای درستوحسابی بپزند و تحویل بدهند.
این طولانی نشستن و ارتباط مؤثر کاسب با مشتری شاکی، باعث شد که رستورانها چند ساعت، اصلا خالی از مشتری نشوند. رستوراندارها از این پر بودن سالنشان خیلی خوششان آمد. بنابراین نشستند بررسی کردند که چطوری رستورانشون هیچوقت خالی نشود [آن موقع هنوز تئوری صف در مدیریت مطرح نشده بود].
به این نتیجه رسیدند که گاهی با قرار قبلی، اعلام کنند روز سیبزمینی سوخته است: Black Frites Day.
بعدها مغازهها و کسبوکارهای دیگر هم که دیدند یه روز بهخصوص، رستورانها پر میشوند، گفتن ما چیکار کنیم تا بتوانیم محصولات ضعیفتر یا بیکیفیت یا درحالانقاضا را بفروشیم؟ دیدند اگر آن روز را جمعه بگذارند، میشود black friday. که به اسم Black Frites Day هم نزدیک است. اینطوری بود که عبارت و روز جمعه سیاه شکل گرفت.
به این ترتیب، محبوبیت سیبزمینی سرخکرده باعث شد که آن شب ترسناک و سیاهی که برقی نبود و سگها واقواق میکردند و باد از شاخ و برگ درختان هیولاهایی میساخت، تبدیل شود به ایدهای برای کاسبها.




