آنِت سیمونز در پایان کتاب «بهترین قصهگو برنده است»، فصلی را به قصهشنوی اختصاص داده است؛ هم شنیدن قصهی دیگران، هم قصهی خودتان. او معتقد است که اگر میخواهید قصهگویی تأثیرگذار باشید، باید ابتدا قصههای خودتان را بشنوید چون اینها قصههایی هستند که ذهنیت شما را شکل میدهند. این قصهها چه مثبت باشند چه منفی، آنها را با خود به اینطرف و آنطرف میبرید. بهعبارتدیگر، اگر قصهتان مضمون سرخوردگی، تنش و بدبینی دارد، نمیتوانید با بیان قصههایی دربارهی امید، اعتماد و صداقت، آنها را مخفی کنید.
نقشهای برای جغرافیای ذهن ترسیم کنید
سیمونز در بیان اهمیت قصهشنوی از یک استعاره استفاده کرده: «نقشهکشی». برای توضیحش میگوید فرض کنید قرار است قصهای دربارهی «امید» بگویید. ابتدا باید بررسی کنید که چه قصههایی ذهنیت شما را دربارهی امید شکل میدهند. مثلا آیا موضوع امید انقدر در ذهن شما پررنگ است که صبحها با قصههایی با مضمون امید از خواب بیدار میشوید؟ یا مثلا آیا میتوانید دربارهی امید با دوستان و همکارانتان صحبتکنید بدون اینکه با تعجب نگاهتان کنند؟ [کار دنیا به کجا رسیده که تو داری دربارهی امید حرفمیزنی؟]
نویسنده پیشنهاد میکند که برای بررسی ذهنیت خود، یک نقشهی واقعی از ذهن خود ترسیم کنید. شما برای اینکه یک نقشهی واقعی بکشید، کوهها را هرجا که دوست دارید نمیکشید، بلکه جایی که واقعا هستند میکشید. حالا اینجا مصداقش چیست؟ به قصههای دیگران دربارهی امید گوش میکنید تا دریابید موضع ایشان نسبت به امید در مقایسه با شما کجاست. بهاینترتیب میتوانید با گوش دادن به قصههای متنوع از افراد متفاوت، نقشهی کاملتری دربارهی امید در ذهن خود بسازید.
برای قصهشنوی گوش تیز کنید
بعد برای تکمیل آن نقشه توصیهمیکند که کنجکاوانه به قصهی دیگران گوشدهید. میگوید اگر عاشق قصه باشید، هم قصهگویی برایتان راحت است هم قصهشنوی. اما اگر میخواهید قصه بگویید تا برنده شوید، باید قصه بشنوید تا بتوانید مهارتهایتان را تازه نگه دارید. این کار همچنین کمک میکند تا ارتباط با مخاطبانتان را نیز حفظ کنید.
نویسنده تأکید میکند که منظور از قصهشنوی، صرفا اجرای یک سری تکنیکهای «گوشدادن فعال» نیست! با تکنیک نهایتا فقط میتوان «ادای گوشدادن» را درآورد. اگر ذهنتان درگیر مسائل خودتان باشد، چقدر احتمالدارد بتوانید با کمک تکنیک، واقعا قصهای را گوشکنید؟ اما اگر مشتاقانه به قصهای گوشکنید، مهارت گوشدادن هم خودش پیدامیشود.
عجله و سادهانگاری نکنید
در ادامه میپرسد تاحالا شده به حرف کسی گوشکنید چون مجبورید صبرکنید تا نوبت حرفزدنتان شود؟ یا گوینده را مسخرهکنید تا از ادامهی صحبتش منصرفشود؟
او به زیبایی حالتی را توصیفکرده که وقتی حین گوشدادن در ذهنتان میگویید «چقد مزخرف میگه»، «چه احمقیه»،… عملا بهجای تکمیل نقشهی ذهنی خود، دارید قضاوتمیکنید تا وقتی نوبتتان شد با جوابی کوبنده، روی او اثر بگذارید.
بنابراین هشدارمیدهد که اگر عجلهکنید یا مؤلفههای متناقض را ساده بینگارید، ممکناست نتوانید نقطهی اهرمی را که برای اثرگذاری بر گوینده لازمدارید شناساییکنید. پس بهتر است تلاشکنید «حضور داشته باشید». اگر مخاطب احساسکند که تمایل ندارید بشناسیدش، احتمالا به این نتیجه میرسد که حرفتان دردی ازش دوا نمیکند. [دلیلی نمیبیند برای قصهی شما گوش تیز کند]
یعنی عملا همان الگوی لایک و علیک لایک در شبکههای اجتماعی، اینجا هم حاکم است: در شرایط عادیِ بدون اجبار و ترس، عموما کسانی به قصهی ما گوشمیدهند که حسمیکنند میشناسیمشان، قصهشان را میدانیم و قصهشان برایمان مهم است.
خطر قصهشنوی را درنظربگیرید
نویسنده معتقد است گوشدادن بدون مرز، میتواند خطرناک باشد. چون صف آدمهایی که منتظرند قصههای بد برایتان بگویند، خیلی طولانیتر از صف آنهایی است که منتظرند برایتان چیزهای خوب تعریفکنند. او میگوید از دید بسیاری از اهالی کسبوکار، گوشدادن زیاد، خطر افتادن در دام دغلکاران را بیشتر میکند.
البته تأکید میکند که قرار نیست کنترل مغز و اختیار تصمیمگیری را به گوینده بسپارید. بلکه باید هدفتان این باشد که کمی سرعتتان را کم کنید تا بتوانید از منظر دیگران به موضعها نگاه کنید [نقشهی ذهنی خود را تکمیل کنید]. پس کافی است بدانید کی هستید و چرا اینجایید تا بتوانید از چرخههای تکرار و نطقهای آتشین دیگران گذر کنید.
جمعبندی
نویسنده در پایان به نقطهی صفر کتاب برمیگردد و میگوید اگر فکر میکنید «هیچ قصهای برای گفتن ندارید»، هم خودتان را دستِکم میگیرید و هم اطرافیانتان را. بعد توصیهمیکند قصههایی بگویید و بشنوید که آیندهی سازمانتان، کشورتان و خانوادهتان را ترسیممیکنند. چون خود این قصهها همهی مهارتی را که برای تأثیرگذاری لازمدارید، به شما میدهند.







