شاید باید اسم این داستانک رو می‌ذاشتم: «ما و مطالباتمون از پیک موتوری و فروشنده‌ها» یا یه همچین چیزی… چرا؟

یه پیک موتوری بود که موتورش چراغ داشت، آینه داشت، بوق داشت، راهنما داشت…

از چراغش در تاریکی استفاده می‌کرد، در آینه نگاه می‌کرد، ویراژ نمی‌داد، قبل از سبقت‌گرفتن بوق میزد، قبل از پیچیدن راهنما میزد…

ولی یه اشکال مهم داشت:

ورود ممنوع نمی‌رفت، شونه خاکی نمی‌رفت، از لاین سرعت نمی‌رفت… بنابراین به نسبت عادت ملت، دیر می‌رسید بهشون و همه از دستش ناراحت بودند: کارفرماهاش و مشتری‌ها.

اثر پیک موتوری

چرا میگم کارفرماها؟ مگه چندتا کارفرما داشت؟ خیلی! می‌رفت فست‌فود، پیتزا رو سرد می‌رسوند! می‌رفت بازار، سفارش‌ها رو دیر می‌رسوند کار ملت می‌افتاد برای فردا! می‌رفت لبنیاتی، زنگ می‌زدند می‌گفتند «آماده کن خودم میام می‌گیرم، چون عجله دارم»… لبنیاتیه ازش می‌پرسید «سر راه کجا میری که دیر می‌بری جنس‌ها رو؟» می‌گفت «هیچی! اگه بخوام طبق نقشه برم، نصف کوچه‌ها یه طرفه است، باید اکثرا برم دور بزنم».

اگه به ترافیک می‌خورد که دیگه نگو… عین یه ماشین معمولی می‌موند توی ترافیک! نه از پیاده‌رو می‌رفت، نه راه می‌گرفت…

هیچ کارفرمایی ندونست باهاش چه کار کنه.

کار به جایی کشید که هم‌صنف‌هاش ازش یاد گرفتند… می‌گفتند «کمتر درمیاریم، ولی قلب‌مون توی دهن‌مون نیست، خیال‌مون راحت‌تره».

بعد هم که کرونا اومد، به کمپین «در خانه بمانیم» پیوست و در خانه ماند. بقیه پیک‌ها هم در خانه ماندند! هیچ پیکی نموند…

پیک موتوری که ماسک به صورتش داره

سیب و ماهی و ماست تصمیم گرفتند چاره‌ای بیندیشند. گفتند «ما که لباس نیستیم دیر نشه، کتاب نیستیم، کامپیوتر و آجیل و میز و صندلی نیستیم بمونیم خراب نشیم؛ باید یه کاری کنیم به موقع به دست مصرف‌کننده برسیم.»

این شد که محصولات ضروری پرمصرف، خودشون تولید شدند و توزیع شدند و بدون نیاز به تولیدکننده و فروشنده و پیک موتوری، رسیدند به دست آدم‌ها و همه تونستند سر کار نروند و در خانه بمانند.

پایان خوش

چند وقت بعد، بهار اومد و کرونا از بین رفت. همه رفتند سر کار، و همه از پیک موتوری آداب‌دان یاد گرفتند که چطور برای امنیت خودشون و دیگران ارزش قائل بشن.

رانندگی‌ها هم خوب شد و همه راضی بودند.